950 قحط محبت در کربلا هم قحط آب بود هم قحط محبت امام هنگام حرکت از مدینه به سوی مکه این وصیت نامه را نوشت و به برادرش محمد حنفیه تحویل داد: قسمتی از متن وصیت نامه: من نه از روی خود خواهی و یا برای خوشگذرانی و نه برای فساد و ستم گری از شهر خود بیرون آمدم بلکه هدف من از این سفر امر به معروف و نهی از منکر و خواسته ام از این حرکت اصلاح مفاسد امت و احیای سنت و قانون جدم رسول خدا (ص) و راه و رسم پدرم علی ابن ابی طالب است . پس هر کس این حقیقت را از من بپذیرد راه خدا را پذیرفته است و هر کس رد کند من با صبر و استقامت راه خود را در پیش خواهم گرفت تا خداوند در میان من و بنی امیه حکم کند . که او بهترین حاکم است و برادر ! این است وصیت من به تو، توفیق از طرف خداست. بر او توکل می کنم و برگشتم به سوی اوست گرشما را به جهان دین و آیینی نیست لااقل مردم ازاده به دنیا باشید (در این قسمت سخنان حضرت امام حسین هر روزتغییر پیدا می کند ) عنایات امام رضا (ع) به پهلوان: زوج جوانی به زیارت امام رضا (ع) مشرف شده بودند وقتی از حرم برمی گشتند در یکی از خیابانهای نزدیک حرم فردی به همسر جوان جسارتی کرد و در میان مردم گم شد مرد جوان وقتی صورتش را برگرداند یک پهلوان مشهدی را که در همان حوالی بود می بیند به گمان اینکه او به همسرش جسارت کرده جلو رفته و بی مقدمه دو کشیده محکم به صورتش آن پهلوان می نوازد. دوستان پهلوان حمله می کنند که به حساب مرد جوان برسند ولی او مانع می شود. پهلوان مشهدی آرام آرام راهی حرم مطهر حضرت على بن موسى رضا (ع) می شود وعرض می کند: یا علی بن موسی الرضا (ع) من می توانستم آن فرد را ادب کنم ولی احساس کردم که مهمان شماست تحمل کردم دوتا کشیده به خاطر شما خوردم که ازمن قبول کنید. مرد جوان با همسرش دور می شود در بین راه همسرش او را متوجه اشتباهش می کند و می گوید : فردی که به من جسارت کرد پهلوان نبوده و پهلوان واقعا مرد بوده که در مقابل جسارت تو چیزی به تو نگفت . مرد جوان به همسرش می گوید: برویم هدیه ای بگیریم وبه منزل پهلوان برویم و از او عذرخواهی بکنیم. این کار را کرده و به منزل پهلوان می روند و عذرخواهی می کنند. پهلوان می گوید: نیازبه عذرخواهی نیست چون با مولایم علی بن موسی الرضا (ع) معامله کردم.سالها از این ماجرا گذشت پهلوان به تهران می آید تا گذرنامه گرفته راهی کربلا بشود در اداره گذرنامه با سرهنگی که خوی زشت پهلوی را داشت دعوایش می شود و مجبور می شود دوتا کشیده به گوش سرهنگ بنوازد. سرهنگ هم پهلوان را بازداشت کرده، با یک پرونده سنگین راهی زندان می کند. روزى پهلوان در زندان غمگین نشسته بود که یکی از مسئولین زندان از آنجا عبور می کند و به او نگاه خیره ای می اندازد و سپس او را به دفترش می خواند و می گوید: مرا می شناسی؟ پهلوان می گوید: نه می گوید: من همان مردی هستم که چند سال پیش در مشهد دوتا کشیده به صورت تو زدم و تو بخاطر امام رضا (ع) دست به رویم بلند نکردی در زندان چه می کنی؟ پهلوان قضیه را تعریف می کند و آن مسئول دستور می دهد پرونده اش را بیاورند آنرا پاره می کند و به پهلوان می گوید: خودم به تو گذرنامه می دهم و. خودم تو را راهی کربلا می کنم و تمام مخارج سفرت را نیز خواهم داد. پهلوان می گوید: پس اجازه بدهید به مشهد بروم و برگردم. مرد مسئول گفت: می خواهی بروی مشهد چه کنی؟ از همین جا مشرف شو کربلا. پهلوان می گوید: می خواهم خدمت حضرت رضا (ع) مشرف شوم و از حضرت سپاسگزاری کنم و بگویم : شما چقدرآقا هستید که دو تا سیلی را این گونه جبران می فرمایید دست بی وضویی که آبرویی نریزد خوش تر از وضوی ریاکاری که آلوده به غیبت است بزرگی اهلبیت یکی از شعرا که به اهلبیت (ع ) علاقه مند بود هر وقت امام جعفر صادق را می دید سلام می کرد با آنکه دائم الخمر بود روزی که تازه شراب خورده بود و دهانش بو میداد از کوچه تنگی عبور میکرد و امام هم از مقابل می آمدند او که امام را دید خجالت کشید که با آن حال به حضرت سلام بگوید رویش را ناچاراً بر گرداند و به طرف دیوار کرد و مشغول ور رفتن لباسش شد وقتی امام به او رسیدند از پشت ، سر به گوشش گذاشتند و فرمودند: در هر حالی که هستید از ما روی نگردانید و به ما پشت نکنید و شاعر از این برخورد امام منقلب شد و توبه کرد و از یاران او گشت نتیجه: راه هایی که به سوی خداوندند به عدد نفوس خلایق است الهی ! وای بر من اگر دانشم رهزنم شود و کتابم حجابم. الهی ! همه گویند خدا کو و من می گویم: جز خدا کو؟ الهی ! آن خواهم که هیچ نخواهم . الهی ! اگر چه درویشم ولی دارا تر از من کیست؟ که تو دارایی منی ! الهی ! پیشانی بر خاک نهادن آسان است دل از خاک برداشتن دشوار است . الهی ! خوشا آنان که در جوانی شکسته شدند که پیری خود شکستگی است . یا ابالفضل العباس ادرکنی ۹۵۰ روح خدایی در همه حضور دارد و مختص به قدیسان نیست . حتی گناهکاران هم می توانند وسیله ی« او » باشند . کلاس عشق ما دفتر ندارد شراب عاشقی ساغر ندارد بدو گفتم که مجنون تو هستم هنوز آن بی وفا باور ندارد اولین غزل حافظ حافظ در سن کودکی با مادر خود به سر می برد و برای امرار معاش به خمیر گیری مشغول می شد و اکثر شب ها تا سپیده ی صبح به آن امر مامور بود آورده اند که حوالی دکانی که کار می کرد مکتب خانه ای بود و اکثر اطفال در آن مکتب بدرس خواندن مشغول می شدند و عبور حافظ هر روز بدان سمت بود روزی به خاطرش رسید که درس خواندن و سواد دار شدن موجب خدا شناسی می شود فی الحال درس خواندن را آغاز کرد و آنچه را که از خمیر گیری بدست می آورد به چهار بخش می کرد: یک بخش بوالده و یک بخش به معلم و یک قسمت به فقرا و قسمت دیگر صرف خود می کرد تا به اندک زمانی سواد قرآن یاد گرفت در جوار ایشان دکان بزازی بود و جوان فصیح و بلیغ و صاحب سخنی ؛ صاحب آن دکان بزازی بود و اکثر مردم اهل دل به دیدن او می رفتند حافظ هم آرزو داشت که از زمره ی سخن وران باشد و گاهی شعر می گفت چون در آن فن مهارتی نداشت اکثر ، ناموزون و وقتی بر یاران خود می خواند او را تمسخر می کردند تا آنکه در شهر، حافظ به ناموزونی ملقب شد و مدت دو سال او را مسخره می کردند اما حافظ هرگز از این تمسخر آنان دل گیر نمی شد تا آنکه روزی از روزهای ماه رمضان وقتی شعری را در بین جوانان خواند آنان او را به باد تمسخر گرفتند و او آزرده شد و مایوس گشت و در عالم یاس و نومیدی روی به آستانه (بابا کوهی) می گذارد و سه شب در آنجا می ماند و افطار نمی کند و به تضرع و زاری روز و شب را می گذراند در شب بیست و سوم ماه رمضان در عین تضرع و زاری و گریه بخواب می رود و در عالم خواب بوی خوشی به مشام او می رسد و شاهسواری می آید که از نعل مرکب او تا ساق عرش نور بلند می شود و روی مبارک را به حافظ می نماید و می فرماید : برخیز که مراد تو برآوردیم و لقمه ای در کمال سفیدی از دهن مبارک خود بر آورده و بدهن حافظ می نهد و می فرماید : که ابواب علوم بر تو گشاده است در فصاحت و بلاغت نادره ی زمان شدی و اشعار ترا دست بدست تحفه خواهند برد و تا انقراض عالم، اشعارت در صفحه روزگار به یادگار خواهد ماند . و خود حافظ گوید : که هرگز به آن لذت لقمه ای نخورده و از هیچ لذتی آن قسم ذوق نیافته بودم که از آن لقمه یافتم . همو گوید در خواب وقتی که آن شاهسوار می خواست غایب گردد به سمتش دویدم اما پیر روشن ضمیری را دیدم و آن شاهسوار هم فاصله ای با من داشت به پیر روشن دل گفتم: او چه کسی هست؟ فرمود: او کسی هست که پیامبر (ص) در شأن او فرمود: « انا مدینه العلم و علی بابها» تا نامش را شنیدم با شوق به سمتش رفتم اما به ناگهان آواز بانگ موذن بگوشم رسید و از خواب بیدار شدم و اولین غزل را در آن جا سرودم که: دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند ... الی آخر چون روز شد به شهر در آمدم و نزد یاران خود رفتم ایشان از روی تمسخر شعر طلب کردند من این غزل را خواندم همگی گفتند: این شعر تو نباشد و به اعتقاد ما نباشد . شاعری که این غزل محکم را سروده باشد در این زمانه . و من گفتم این غزل از من است و گفتند چگونه قبول کنیم ؟ گفتم: غزلی طرح کنید ! غزلی طرح کردند .به توفیق فیض الهی خوب سرودم و هر چه در میان آوردند هم چنان می گفتم و بگونه ای شد که خاص و عام از نزدیک و دور می آمدند و اشعار مرا تحفه می بردند. گویند که زن شاه شجاع شعر را به غایت و خوبی می گفته و همواره شاه را تنگ می آورده که با حافظ شعر بگویم هر چند شاه امتناع می کرد زن شاه شجاع اصرار می کرد و شاه شجاع از کثرت محبتی که به زن خود داشت حافظ را دعوت کرد و به عقب پرده طلبید یک طرف پرده شاه با زن خود نشست و طرف دیگر خواجه قرار گرفت بعد از مکالمه طرفین زن شاه شجاع گفت: - حافظا مطلعی بفرمایید ! خواجه می گوید: که اول نیک زنان جواب می دهند . بعد از مبالغه این مطلع را خواند : دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند زن شاه شجاع بعد از استماع این بیت با خواجه از روی تمسخر گفت: حافظا شما آنجا تشریف داشتید که آدم را از گل ساختند ؟ حافظ گفت: بلی زن گفت: آن گل کاه داشت یا نه؟ حافظ گفت: که کاه نداشت ! گفت: به چه نشان؟ حافظ گفت: به دلیل اینکه اگر کاه می داشت رخنه در میان پای مردم به هم نمی رسید . شاه شجاع به غایت آزرده شد و زن هم شرمنده چون حافظ را عزیز می داشتند سخنی نگفتند . درست است که جهان پر از رنج است اما پر از راه های غلبه بر آن نیز هست من تنها از یک چیز می ترسم و آن اینکه شایستگی رنجهایم را نداشته باشم. هرگاه شنیدی شخصی به آبروی دیگران می تازد سعی کن ترا نشناسد . بندگی راستین جوانی گمنام عاشق دختر حاکمی شد . رنج این عشق او را بیچاره کرده بود . و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت . مردی زیرک از ندیمان حاکم که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت به او گفت: حاکم اهل معرفت است. اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی خودش به سراغ تو خواهد آمد . جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری اختیار کرد و به عبادت و نیایش پرداخت . به گونه ای که اندک اندک مجذوب پرستش شد . و آثار اخلاص در او متجلی گشت . روزی گذر حاکم بر مکان او افتاد . احوال وی را جویا شد و دانست که جوان بنده ای با اخلاص باشد . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و حاکم به او مهلت داد . چون حاکم از آن مکان دور شد جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نامعلوم رفت. ندیم حاکم از رفتار آن جوان تعجب کرد و به جستجوی او پرداخت و او را پیدا کرد و به او گفت : تو در شوق دختر حاکم بی قرار بودی چرا وقتی که حاکم پیشنهاد ازدواج دخترش را داد از آن فرار کردی؟ جوان گفت: « اگر آن بندگی دروغین که به خاطر رسیدن به آن معشوق بود پادشاهی را به خانه ام آورد چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه ی خویش نبینم؟!»
یک دانش آموز بد فقط به خودش ضرر می رساند یک آموزگار بد آینده هزاران نفر را خراب و ویران می کند . فقط برای بدست آوردن شادمانی به خدا دعا نکن چون یک نیایش احمقانه است برای بردباری و مقاومت در غم ها و شادیها دعا کن . خداوند دوستی است که می توانید روی او حساب کنید . دست هایی که کمک می رسانند مقدس تر از لب هایی هستند که دعا می کنند . خداوندا ! برای پذیرش آنچه نمی توانیم تغییر بدهیم به متانت و برای آنچه می توانیم تغییر بدهیم شجاعت و برای تشخیص تفاوت این دو ، خرد و درایت عنایت فرما ! روزگارتان خوش! لطفا از شهد غزل هم دیدن فرمایید ! ۹۵۰ آداب و رسوم خود را بر فرزندانتان تحمیل نکنید زیرا آنان برای زمانی غیر از زمان شما آفریده شده اند . حضرت علی (ع) حکایت مجوسی سمرقندی در حالات مجوسی سمرقندی آورده اند که یکی از علویان که ساکن بلخ بود و همسری علوی و چند دختر علوی داشت گرفتار تنگدستی شدند و بگونه ای که مرد علوی از این جریان گرفتار مرگ شد و درگذشت و زن شیعه و علوی از بیم سرزنش دشمنان با دختران خود از بلخ به سمرقند کوچ کرد . از قضا به هنگام سختی سرما بیرون آمدند و چون وارد شهر سمرقند شدند ، زن آنان را به مسجدی برد و خود برای فراهم آوردن غذا به بیرون از مسجد آمد و زن علوی به دو گروه رسید که یک گروه کنار مرد مسلمانی که شیخ و واعظ شهر بود گرد آمده بودند و گروه دیگر کنار مرد مجوسی که کفیل شهر بود جمع بودند . آن زن ابتدا نزد شیخ مسلمان رفت و حال خود را شرح داد و گفت : من فقط خوراک امشب را از شما می خواهم. شیخ گفت : گواه بیار که علوی هستی . زن گفت: در این شهر کسی مرا نمی شناسد و شیخ از او روی برگرداند . آن زن دل شکسته پیش مرد مجوسی رفت و حال خود را به او گفت و آنچه را میان او و شیخ گذشته بود برای مرد مجوسی شرح کرد . مجوسی اهل خانه خود را به مسجد فرستاد تا او و فرزندانش را به خانه آوردند . و چون آوردند جامه های زیبا و بهترین احترام را بر آنان گذاشت. چون آن شب به نیمه رسید شیخ مسلمان در خواب دید که گویی رستاخیز برپا شده است . و لوای حمد بر فراز سر پیامبر (ص) در اهتزاز است و کاخی برافراشته از زمرد سبز آنجاست . شیخ عرض کرد :ای رسول خدا(ص)این کاخ از کیست ؟ فرمود :از مردی موحد مسلمان. شیخ گفت:ای رسول خدا ! من مردی موحد مسلمانم . پیامبر (ص) فرمود : گواه بیار که تو مسلمان موحدی. آن مرد سرگردان ماند . پیامبر (ص) به او فرمود : هنگامی که آن زن شیعه و علوی نزد تو آمد به او گفتی گواه بیاور . اینک تو نیز پیش من گواه بیاور . شیخ بیدار شد و گریان و نگران از خانه بیرون آمد و در شهر می گشت تا بداند آن زن علوی کجاست و چون جای او را دانست به مجوسی پیام فرستاد و پیش او آمد . شیخ گفت : زن علوی کجاست؟ گفت : در خانه من است . شیخ گفت : من او را می خواهم . مجوسی گفت : این کار ممکن نیست . شیخ گفت : هزار دینار از من بگیر و او و فرزندانش را به من بسپار. مجوسی گفت : من هرگز اینکار را نخواهم کرد با آمدن آنان برکات به من رسیده است شیخ اصرار کرد و مجوسی گفت : ای شیخ آنچه را که تو در جستجوی آنی من به آن سزاوارترم ، کاخی هم که دیدی برای من ساخته شده است به اسلام خود بر من ناز می فروشی؟ به خدا سوگند دیشب من و اهل خانه ام نخوابیدیم تا آنکه به دست آن زن علوی مسلمان شدیم . من هم همان خوابی را که تو دیده ای دیده ام . و پیامبر خدا (ص) به من فرمود : آیا آن زن و دخترانش پیش تو هستند؟ عرض کردم آری . فرمود : این کاخ از تو و اهل خانه توست که تو و ایشان بهشتی هستید. خداوند ترا از ازل مؤمن آفریده است. در خرمن کائنات کردیم نگاه یک دانه محبت است ، باقی همه کاه یا علی هیچ وقت به خودت مغرور نشو ! برگ ها همیشه وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شدند. یا علی در هنگام حکومت فریب ، گفتن حقیقت یک عمل انقلابی است . یا علی اگر بازیگر زندگی خود نباشی بازیچه آن خواهی شد . یا علی خالق سرانجام خود باش ! همچون بذر بمانی و بمیری یا می توانی گل باشی و بشکفی ، یا می توانی درخت باشی و ببالی . یا علی هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد . یا علی هزاران فاصله مجنون وقت راه رفتن کسی را بجز لیلی نمی دید . روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود . و مجنون بدون اینکه متوجه شود از بین او و مُهرش عبور کرد . مرد نمازش را قطع کرد و فریاد زد : ـ چرا بین من و خدایم فاصله انداختی ؟ مجنون به خود آمد و گفت: ـ من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم . تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم؟ بر زبان الله و در دل گاو و خر اینچنین ذکری کجا دارد اثر؟ یا علی موفق کسی است که با آجر هایی که به طرفش پرتاب می شود یک بنای محکم بسازد . یا علی برای رسیدن به خوشبختی درست تصمیم بگیریم. یا علی لحظه ها را می گذرانیم تا به خوشبختی برسیم . غافل از اینکه خوشبختی در آن لحظه ها بود که گذراندیم.
یا علی خدایا ! سرنوشت مرا خیر بنویس . تقدیری مبارک . تا هر چه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم و هر چه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم.
یا علی روزگارتان خوش عید بر عاشقان مبارک باد ۹۵۰ اول: دروازه مسجد دروازه خانه ی عربی را دزدان دزدیده بودند . او هم رفت و دروازه ی مسجد را کند . و به خانه آورد . پرسیدند : ـ چرا چنین کردی؟! عرب گفت: ـ دروازه ی خانه ی مرا دزدیدند و خداوند این دزدان را می شناسد . خداوند دزدان را به من بسپارد تا دروازه ی خانه اش را پس بگیرد . دوم: دفع سگ به عربی گفتند: ـ اگر به سگ درنده ای مواجه شدی آیه ی اصحاب کهف را بخوان ؛ سگ فرار می کند . عرب گفت: ـ چون همه ی سگ ها قرآن نمی فهمند برای دفع آنها یک چوب محکم باید باشد. سوم: نابینا و ماه نابینا به ماه گفت: ـ دوستت دارم! ماه گفت: ـ چگونه؟ تو که نمی بینی ! نابینا گفت: ـ چون نمی بینمت دوستت دارم! ماه گفت: ـ چرا؟! نابینا گفت: ـ اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم. ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم! چهارم: نیش عقرب روزی مردی عقربی را دید که در آب دست و پا می زد . او تصمیم گرفت عقرب را نجات بدهد اما عقرب انگشت او را نیش زد . مرد باز هم سعی کرد . تا عقرب را بیرون بیاورد . اما عقرب بار دیگر او را نیش زد . ره گذری او را دید و پرسید: ـ « برای چه عقربی را که نیش می زند نجات می دهی ؟ » آن مرد پاسخ داد : ـ « این طبیعت عقرب است که نیش بزند . اما طبیعت من این است که عشق بورزم . چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم ؟ فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند ؟ نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است . پنجم: فرشتگان... فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : ـ بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را دیگر چرا افریدی؟ خداوند گفت: ـ غم را به خاطر خودم افریدم . چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد من نمی افتد !!! ششم: مهدور الدّم گربه ای را می زد یک شیخی میان مدرسه با ، نوک نعلین خود آنسان که دل می شد کباب عارفی گفتا به وی کای پیشوای مؤمنین گربه را چبود گنه کاینسان زنیدش بی حساب؟ گفت: از مخرج « میوُ » را خود نمی گوید درست هم نداند هم ندارد هیچ قصد اکتساب من زنایش را فراز بام صد ره دیده ام چون زنا کار است ، بی شک نیز می نوشد شراب هم بُود از شاربش پیدا که صوفی مشرب است کفر صوفی نیز روشن تر بُود از آفتاب زین سبب این بی حیا ملعون مهدور الدّم است قتل او واجب بُود بر مؤمنین از شیخ و شاب هفتم چتر روزی روزگاری اهلی دهکده ای تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند . در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا جمع شدند و تنها یک پسر بچه با خودش چتر آورده بود . و این یعنی «ایمان» ! وقتی که زندگی برایت خیلی سخت شد یادت باشد که دریای آرام ناخدای قهرمان نمی سازد روزگارتان خوش ۹۵۰ انسان کیست؟ آنکه فریب دهد شیطان است و آنکه فریب شیطان می خورد حیوان است و آن کس که نه فریب دهد و نه فریب خورد انسان است. اول: بنیاد ظلم نوشیروان را در شکارگاهی صید،کباب کردند و نمک نبود . غلامی به روستا رفت تا نمک بیاورد نوشیروان گفت: - نمک به قیمت بستان و پولش را بده تا رسمی نشود ، و ده خراب نگردد. گفتند: - از این قَدَر ، چه خلل آید؟ گفت: - بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است ، هر که آمد بر او مزیدی کرده تا بدین غایت رسید ... دوم: تجارت نماز گدایی در مسجدی به نزدیک یکی از تجّار رفته و گفت: - حاج آقا نماز جماعت می خوانی آخر چیزی هم در راه خدا انفاق کن ! تاجر گفت: - برو خدا پدرت را بیامرزد . من نماز جماعت را هم برای استفاده از حمد و سوره اش می خوانم . سوم: مقابله خدا عربی در روز عید فربان شتری قربان کرد . به مردم صدا می زد و می گفت: - من امروز شتری قربانی کردم . او را گفتند : - این چه وضع است ؟ چه می گویی؟ افتخار چرا می کنی؟ گفت: - سبحان الله. خداوند یک گوسفند در عوض اسماعیل قربانی فرستاد آن را در چند جای قرآن نقل کرد . من شتری قربان کنم به هیچ کس نگویم؟ چهارم: قبر خدا شخصی از مکّه باز گشته بود . گفتند : - کجا بودی؟ گفت: - رفته بودم قبر خدا را زیارت کنم! گفتند: - ای احمق! مگر خدا قبر دارد ؟ گفت: - پس من بیچاره این همه رنج کشیدم و قبر کسی را زیارت نکردم! پنجم: کور چراغ دار نابیناییی در شب تاریک چراغی در دست و سبویی بر دوش در راهی می رفت. شخص کور دلی بر او رسید و گفت: - ای نادان شب و روز پیش تو یکسان است ؛ و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر ، این چراغ را فایده چیست؟ نابینا خندید و گفت: - این چراغ نه از بهر خودم هست بلکه از برای چون تو کوردلان بی خِرَد است تا به من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند ؛ حال نادان را به از نادان نمی داند کسی گرچه در دانش فزون از بوعلی سینا بُود طعن نابینا نزن ای دم ز بینایی زده ! زانکه نابینا به کار خویشتن بینا بود . روزگارتان خوش 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


